خزان
شاید سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود ترسی به غایت تهدید، آه! رفتم چه زود. تا رفتن تو را _ با دیده ای روان _ نابودتر کنم. تا گر به روی من _ از جبر روزگار _ بستی تو چشم چشمان جاری و پوشیده ی تو را نه من ناگه نگه کنم. تا گر همان مدام سایه شد و تابید نور غم _ بی آن که فهم من غروب را حس کند _ سوزان فراق تو را گریان به سر کنم. شاید سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود ترسی زیاد و تر، درون چشمان بی دلم از فرقت هراسناک و تیره ی روزان روی تو شب های موی تو ترسی که بی سبب مرا _ از وقت دیدنت _ ترساند هردم از هجر سبوی تو آری؛ سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود! ور این چنین نبود و مرا ترسی نمی ربود بی شک چگونه قلب خراب و مست و اسیر من رخسار بی مثال و کمان ابروی تو را لایق به دیده بود؟! ای کاش قلب من اینسان در هجر قلب تو غرقه به خون نبود!! نفس می زند موج، نفس میزند موج، ساحل نمیگیردش دست، پس میزند موج فغانی به فریادرس میزند موج من آن رانده مانده بیشکیبم، که راهم به فریادرس بسته، دست فغانم شکسته زمین، زیر پایم تهی میکند جای، زمان در کنارم عبث میزند موج نه در من غزل میزند بال، نه در دل هوس میزند موج رها کن، رها کن، که این شعله خرد، چندان نپاید، یکی برق سوزنده باید، کزین تنگنا ره گشاید، کران تا کران خار و خس میزند موج گر این نغمه، این دانه اشک، در این خاک رویید و بالید و بشکفت، پس از مرگ بلبل ببینید، چه خوش بوی گل در قفس میزند موج ((فریدون مشیری)) 



